X
تبلیغات
گریه
گریه
اشعارحسین رستمی

سرودن از لب تو با انارها

و راوی شکفتنت بهارها

به پاک بودن تو غبطه میخورند

زلالی تمام چشمه سارها

برای کشتن آمدی و گیسویت

تنیده حلقه،حلقه،حلقه دارها

یکی دوتا که نیست زلف مشکیت

نشسته روی دوشت آبشارها

برای من که نه،همیشه گفته ام

خوشا به حال باتو هم جوارها

خوشا به حال عاشق و نداریش

خوشا به حال هر که دوست داریش

کسی به جز تو نانمان نمیدهد

زمین نمیدهد،زمان نمیدهد

بدون مهربانی تو هیچ کس

پر مرا به آسمان نمیدهد

هنوز هیچ سائلی ندیده ام

که خانه تورا نشان نمیدهد

دلی که با محبت شما تپید

به هرکسی رسید جان نمیدهد

درخشش تورا هر آنکسی که دید

به آفتاب کهکشان نمیدهد

کدام رشته کوه مدعی شده

علی،علی مرا تکان نمیدهد

تو از تبار بهترین قبیله ای

تو دومین علی این قبیله ای

نگاه اهل خانه بر دهان توست

که بهترین کلام ها ازآن توست

چه خوب حرف های خوب میزنی

شنیدنی ترین بیان،بیان توست

تو آمدی و بعد از این حسین هم

در انتظار چرخش زبان توست

قرار شد هرآنچه خواهی آن شود

و آن او همان شود که آن توست

به نوکری مرا هم انتخاب کن

نه حرف من که حرف نوکران توست

برای تو قبول کن که سخت نیست

و هرچه خواهش است در توان توست

لبت همین که میل تاک میکند

ستون خانه سینه چاک میکند

مگر نه پادشاه و شاهزاده ای

چه زندگی پاک و صاف و ساده ای

نباید از گدا به راحتی گذشت

خودت به ما همیشه یاد داده ای

عنایتی نما تو ناسلامتی

برادر بزرگ خانواده ای

محصل سه تا امام بوده ای

پیمبری ترین امامزاده ای

سوار مرکبی و خیره ات شده است

نگاه در شگفت هر پیاده ای

پدر دلش به زیر گام های توست

برو هنوز هم که ایستاده ای

برو که با شهامت و جوانی ات

نشان دهی چقدر با اراده ای

برو بجنگ مثل شیر مثل مرد

برو بهانه ای بجوی و بازگرد

خدا وسیله ساز میشود بیا

نمیشود نه،باز میشود بیا

بهانه ای کجاست بهتر از عطش

خدا وسیله ساز میشود بیا

بیا که با اذان تشنگی تو

نماز سرفراز میشود بیا

دو رکعت لب تو با لب پدر

نماز در نماز میشود بیا

و از محبت شما پدر ـ پسر

دوباره کشف راز میشود بیا

بیا که با دوباره ناز کردنت

حسین بی نیاز میشود بیا

به لخته ،لخته های خون در گلو

دری گشای و باز هم پدر بگو

شعبان 87

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1391 توسط حسین رستمی |
زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده


شهادت موسی بن جعفر 1390

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 توسط حسین رستمی |
به نام خدا

نمیدانم چرا این روز ها همه، جانم فدای هادی ع شدند!!!!!!

مینویسم هر چی هم میخواد بشه بشه

میخواستم توی برنامه شبکه 5 بگم نذاشتن ینی خیلی محترمانه وقتم رو کم کردن

اما اینجا میگم

مظلومیت محصول دل سنگی دشمنان است قبول اما

غربت چه؟

نه! غربت میوه و محصول دوستان است.

امام حسین مظلوم شد زیرا با تشنگی و با آن وضعیت به شهادت رساندنشان.

اما غریب شدنش به خاطر نادانی دوستان کوفی اش بود.

همان هایی که معلوم نیست هرکدام از ما اگر هم عصرشان بودیم چقدر شبیهشان بودیم یا شاید هم ...

به هر حال من باید از خودم سوال کنم 

تا قبل از این در غربت زدایی امام هادی ع چه کردم

نه من 

این سوالی ست که باید صداوسیما از خودش بپرسد

این سوالی ست که باید ائمه محترم جمعه از خودشان بپرسند

این سوالی ست که باید مادحین معروف البته و غیر معروف از خودشان بپرسند

این سوالی ست که باید جامعه ی روحانیت از خودش بپرسد

این سوالی ست که باید شاعران آئینی از خودشان بپرسند

این سوالی ست که باید نویسندگان معارف اسلامی از خودشان بپرسند

این سوالی ست که باید تأثیر گزاران دیجیتالی از خودشان بپرسند

و این سوالی ست که از تو میپرسم...

...

امام انسان کامل است و بی شک بی اذنش حتی نمیتوانیم احترامش کنیم چه برسد به توهین؟!

پس اگر توهینی صورت میگیرد 

شاید شاید شاید

یعنی امام رضایت میدهد به انجام چنین عملی تا ما به خودمان بیاییم؟؟؟؟

که ای کاش چنین نباشد 

که ای وای اگر چنین باشد

قبول باید فرد فاعل تحریم شود اما واقعا

این بی تفاوتی ما نبود که چنین محصولی داد؟؟؟

مقصر کیست؟

و چه تضمینی ست که برای سایر ائمه غریب چنین اتفاقی رخ ندهد؟

آیا این توهین شروع یک کسب حلال دیگر از نوع  فعالان عرصه ی 9 دی نیست؟

آیا این توهین شروع تخصیص بودجه هایی در راستای امام هادی ع به عده ای مسئول زحمت کش نیست؟

آیا ما با این توهین به خودمان میآییم و غربت زدایی کلی را شروع میکنیم یا نه فقط هادی نت راه می اندازیم و همایش دهمین خورشید میگیریم مسابقه جامعه کبیره راه می اندازیم؟

 افسوس افسوس افسوس بر من

که چگونه میخواهم جواب خدارا بدهم.

--------------------------------------------------

این دلنوشته محصول گفتگو با استاد عزیزم آقای علی اکبر لطیفیان بود 

خوبی هایش حتما از استاد و ضعف هایش صد البته از اینجانب میباشد


حسین رستمی 6/3/1391

ساعت 9 صبح


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم خرداد 1391 توسط حسین رستمی |
داشتم به این فکر میکردم که اگر کسی توفیق داشت میدید بعضی صحنه هارو اونوقت با چه لحنی شعر میگفت؟! که یاد این دو بیت افتادم:


قال امیرالمومنین(ع):

نفسي على زفراتها محبوسة                   جانم در ناله ها زنداني  است

يا ليتها خرجت مع الزفرات                        كاش با این ناله ها خارج ميشد

لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما                    زندگی بعد از تو خیری ندارد  و من

أبكي مخافة أن تطول حياتي                     گریه میکنم از ترس طولانی شدن عمرم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط حسین رستمی |
فاطمهس، فاطمهس ی دوره ی پیغمبرص نیست

یا نه!، این فاطمهس آن فاطمهس ی حیدرع نیست

چه سوالی ست که میپرسی ؟"علیع جان خوبی؟"!

من کجا خوبم اگر حال شما بهتر نیست

غیر از این دردِ حجابی که گرفتی از من

بستری بودنت آنقدر عذاب آور نیست

فضه میگفت بیایید غذا آماده ست

زینبتس گفت نمیآیم اگر مادر نیست

گریه آور شده این آمد و رفتی که مراست

وای از این خانه که دارای در دیگر نیست


فروردین 91


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط حسین رستمی |
داغت که با سکوت سبکتر نمیشود

حرفی بزن جواب که با سر نمیشود

تعریف کن از اول تنهایی ات بگو

از "هیچکس برای تو مادر نمیشود!"

از آفتاب آن طرف شهر، از اُحد

از "اشک زیر سایه" که دیگر نمیشود!

از مردم، از عیادتشان، راستی بگو

کی گفته بود«فاطمه بهتر نمیشود»؟

...

با آیه آیه، آیه ی عمرت نوشته ای 

بیخود مقام فاطمهس کوثر نمیشود

میخواهم از غمت نخورم بر زمین ولی

هر بار میرسم جلوی در، نمیشود

در بسترت به چشم من انگار زینبیس

آدم سه ماهه اینهمه لاغر نمیشود

من هیچ محض خاطر این بچه ها بمان

باشد!؟

      دوباره فاطمهس با سر:

  _نمیشود!

سال 1386

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط حسین رستمی |

شعر از سبُکی گذشته در بی وزنی ست!

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم اسفند 1390 توسط حسین رستمی |
نسیم روضه وزیدن گرفته در مویت 

غروب میچکد از تار های گیسویت

کجاست جای لبم روی ماه پیشانیت

چقدر فاصله افتاده بین ابرویت!

کنار خیمه به من رو زدی چگونه شده ست

کنار علقمه افتاده بر زمین رویت؟!

هنوز هم که تو در فکر احترام منی

بس است این همه سختی مده به بازویت 

چه عطر یاس نجیبی گرفته ای انگار

نشسته بانوی پهلو شکسته پهلویت!

1388

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390 توسط حسین رستمی |
اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت...!

برو حسین(ع) که دست خدا به همراهت

دعای حرز لبم را به گردنت بستم

برو حسین(ع) که این بوسه ها به همراهت

تویی که جان مرا میبری به همراهت!

نمیبری بدنم را چرا به همراهت؟!

فدای موی بلندت شوم که دست نسیم

چگونه میزند این نظم را به هم راحت!

برو که با خبری من چگونه میآیم

برای یافتنت تا کجا به همراهت

فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار

که نیم دیگر من تا خرابه همراهت...

دلی دو تا و قدوقامتی دوتا تر از آن

برو که من شده ام چندتا به همراهت

نگفته بود ی اگرسمت خیمه ها برگرد!

میآمدم به خدا بی هوا به همراهت

تو دور میشوی اما هنوز اینجایی

برای آنکه نبردی مرا به همراهت

شام عیدقربان1390


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390 توسط حسین رستمی |
منظومۀ دهر نامرتب شده بود

هم روز رسیده بود هم شب شده بود

خورشیدبرادرم! توکه میرفتی

انگار غروب عمر زینبس شده بود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط حسین رستمی |
خط کشیدم دور خیلی چیزها

از هوای پاک لذت میبرم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 توسط حسین رستمی |
آخر چگونه شعر بگویم کسی که نیست

بیتی بگوید و سر حالم بیاورد

سوگند میخورم برسم ، آفتاب اگر

گرما برای میوه ی کالم بیاورد

این روز ها گرفته و بارانی ام ، کجاست 

آنکه جنوب را به شمالم بیاورد؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390 توسط حسین رستمی |
سخت اگر دل میدهم دست کسی از من مرنج

ای برادر! یوسفم از گرگ ها ترسیده است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد 1390 توسط حسین رستمی |
 آیینه چشم می کندم سیر حالتان

حیرانم از روایت فعل محالتان

مظلومی آنقدر که ندارند اتفاق

حتی مورخان به سر سن و سالتان

از میوه های علم شما سیر میشویم

حتی اگر به ما برسد سیب کالتان

نفرین به ما اگر به تمنای روشنی

بیرون بیاوریم سر از زیر بالتان

ابن الرضای دومی و سجده میکنیم

بر آفتاب مشرقی بی زوالتان

 

هرکس که سائل کرمت شد کریم شد

کوچک شد آنکه پیش تو،عبدالعظیم شد

۱۴خرداد ۹۰

 احسان خانواده تان از قدیم بود

آنقدر روی بام شما یاکریم بود

راه تو را نیاز به خدمتگذار نیست
پرده نگاه دار سرایت نسیم بود

ای آسمان چه شد که شدی همنشین خاک
وقتی خدای عزوجلت ندیم بود

ای آنکه چوبدستی بازی کودکیت
مثل عصای معجزه های کلیم بود

بیراهه بود راه ،بدون هدایتت
تنها صراط نور شما مستقیم بود

نام تو جلوه ایست از اسما پنجتن
هم گشته ای امام علی، هم ابالحسن

وقتش شده که باز به سجاده رو کنی
وقتش رسیده با خودتان گفت و گو کنید

وقتش رسیده است که در چنته ی قنوت
کار شفاعت همه را باز رو کنید

بایدحصیر ساده ی بی آبروی را
جا زیر پای داده و با آبرو کنید

گیرم که آب سرد نیاورد خادمت
باید به آب گرم بهشتی وضو کنید

باید که باز زخم و جراحات شیعه را
با دست مرحمتگر مرهم، رفو کنید

امشب دوباره سمت خدا ساده میروید
از جاده ی حصیریه سجاده میروید

...

آقا از اینکه اینهمه تنها شدی ببخش
از اینکه خرج مردم دنیا شدی ببخش

مظلومی مقام تو تقصیر دشمن است
اما غریب بین احبا شدی ببخش...

تا قبل از این برای تو کاری نکرده ایم
مظلو م بی وفا شدن ما شدی ببخش

تقصیر ماست حرمتتان را شکسته اند
زخمی بی تفاوتی ما شدی ببخش

حالا برای پرزدنت گریه میکنیم
هی در ازای پرزدنت گریه میکنیم...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |
هی درس بخوانم بروم دانشگاه

هی کار کنم تا بشوم کار آگاه

بی فایده است چون خودم میدانم

تو مرتفعی و من به شدت کوتاه

---------

من ساحل بیچاره اگر دریا تو

سیلی خور موج میشوم تا باتو...

اینگونه هزار بار ثابت کردم

من خواستم عاشقی کنم اما تو...

-----------

در ساحل امن عقل بودم که جنون

یکدفعه مرا به داخل آب انداخت

فریاد زدم کمک! که یک مرتبه عشق

چون ماهی کوچکم به قلاب انداخت

عقلم نرسید و زود نفرین کردم

بر آنکه در آب و آنکه قلاب انداخت.

9/خرداد/90

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |
انتظار دیدنت را چشم میشوم و بوسیدنت را لب

گوشم از روی زنگ دست بر نمیدارد

کفش هایم هی رو به در حیاط جفت میشوند

...

به این گمان که تو ناگهان...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390 توسط حسین رستمی |


همینکه بهتری الحمدلله

جدااز بستری الحمدلله

همینکه در زدم دیدم دوباره

خودت پشت دری الحمدلله

---------------------

شنیدم بسترت را جمع کردی

و با سختی پرت را جمع کردی

شنیدم آب دادی به حسینم

حواس دخترت را جمع کردی

--------------------

تو دیگر با حجابت خو گرفتی

به چندین علت از من رو گرفتی

گمان کردی ندیدم زیر چادر

چطوری دست بر پهلو گرفتی؟!

-------------------

جواب حرف هایم شد همین!«نه؟!»

غریبه بودم اما اینچنین نه!

ببینم!قصد رفتن که نداری؟

نرو!جان امیرالمومنین،نه!


التماس دعا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط حسین رستمی |
لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم

تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم

خبر سوختن عود تماشایی نیست

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

علت خم شدنت کوتهی جارو نیست

تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم

وقت برداشتن شانه کمی شک کردم

ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...

زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است

از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم

با صدایی که در این خانه رسید از کوچه

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

نمیدونم/آخراش/۱۳۸۸

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 توسط حسین رستمی |

دنبال وزن و قافیه بودم تمام عمر

شاعر شدن حواس مرا از تو پرت کرد

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 توسط حسین رستمی |

غزلمثنویمخمسی بر وزن رباعی

فقط من باب تجربه

۱۳۸۸

پائین تر از آنیم زبالا بنویسیم

یا اینکه بخواهیم شمارا بنویسیم

ما کوزه ی اندیشه یمان کمتر از آن است

تا اینکه بخواهیم زدریا بنویسیم

آنقدر به ما وقت ملاقات ندادند

تا گوشه ی چشمی زتماشا بنویسیم

ما را لُلُلُک  لُکنت محض آففریدند

تا مدح تو با لهجه ی موسی بنویسیم

هر جا که حسین ابن علیع حک شده باید

زیرش مددی زینب کبریس بنویسیم

از وسعت نوری بنویسیم که تابید

ای نقطه ی تاریک حوالی تو خورشید

بسیار شنیدیم ولی کم ز تو گفتند

ناگفته زیاد است اگر هم ز تو گفتند

نُه ماه تو در کالبد فاطمهس بودی

گاه متولد شدنت عالمه بودی

از چهره ات اینگونه گرفتند نتیجه

هم مادر و هم دختر زهراس ست خدیجهس

بر روی زمین از تو بگوییم چگونه

ای شیوه ی تفسیر تو در عرش نمونه

لب باز کنی هرچه نفس بند میآید

از حنجرت آیات خداوند میآید

پیوند صمیمانه ی دریا زده بر باد

آرامش آمیخته با لهجه فریاد

قول تو فصیح است بدانگونه که زهراس

این غرش شیر است همانگونه که مولا

دستی به در قلعه ی خیبر زد و از جا

لا حول ولا قوه ای وای مبادا...

                         ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

در دست اگر تیغ دو صد مرد ندارد

برپای اگر از تاختنش گرد ندارد

پیشانی او پارچه زرد ندارد

این دختر مولاست همآورد ندارد

                        ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

گاهی که به ناگاه گذر میکند از راه

با طرز وقاری که برش کوه شود، کاه

خورشید فراروی وی و پشت سرش ماه

جز این نبود منزلت دختر یک شاه

                        ای کوفه به خاطر بسپار این عظمت را

ای کوفه چه زود این همه از یاد تو پر زد

این لکه ی ننگ از چه ز دامان تو سرزد

زینب که دمی راهی بازار نمیشد

از معجر او باد خبر دار نمیشد

اکنون به چه جرم است وِ را کوچه به کوچه...

دشنام ، تماشا، سر بر نیزه، چه و چه

از گریه ی بر دختر حیدر بنویسیم

یک مرتبه خواهر دو برادر بنویسیم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 توسط حسین رستمی |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود آهنگ